هذیان های نیمه بیداری

اسفند آخر .. آخر همه چیز!

شناخت ها قطعا ناقصه .. همچنین متفاوت!..
اما اینجوری که من خدارو شناختم ....
" اگه زندگی حرمت نداشت..."
مگه میشه زندگی بی ارزش باشه .. همین زندگی این دنیای ما که میگن فقط یه گذرگاهه!
رنج ها،سختی ها،ناراحتی ها،شادی ها ...
مگه میشه مُرد و اینا همه فراموش بشه..؟

 

قطعا خدا از تمام روزای خوبی که گذشت و ال‍ان خاطراتش مث خوره داره روحتُ میخوره
و این حس که دوس داری،ینی آرزو داری کاش میشد نه تنهاتو،بلکه کل دنیا؛کل زمان به اون روزا
بازمی گشت بدون اینکه کسی متوجه بشه رجعتی رخ داده .. از آرزوهایی که داشتی و همیشه آرزو موندن
و هیچوخ بهشون نرسیدی یه Backup گرفته که وقتی میری اون دنیا بهت میده و می تونی به صورت آنل‍این تجربشون
کنی .. نه اینکه مث این دنیافقط بتونی به یادبیاریشون و تنها روحت اونجا باشه .. بلکه با روح و جسمت توو
لحظه اونجا باشی!..

 

شاید و دیگرهیچ..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن : امسال،خیلی چیزا .. خیلی حسا و بخصوص اسفندماهـ .. دست روزگار
روی دکمه F.F بود وهمه چی به سرعت .. ونامفهوم گذشت و نهایتا تموم شد!

سال جدیدتون پراز همه چیزای خوبی که آرزوشو دارید لبخند

   + دورتــر از من ; ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

گمشده دو حرفی .. شونزده اسفند

+من اتفاقی بودم که انگار تنها با چشمای تو رخ می داد

 

حال‍ا .. مهم مسیر طی شده س نه مقصدی که بهش رسیدیم!
هرچند که از سالها پیش اسفند ماه اوج همه چی بود و .. سیم آخر!..
تصویرزیر برای من تداعی کننده هنگامه ظهر یک روز اسفندی
(شاید ازسالهاپیشه) هستش .. روزای خوب اسفند .. درانتظار بهار!
پیشاپیش سال جدیدُ به همه دوستان تبریک می گم : )

 

ــــــــــــــــــــــــ

پ ن : پاییز هرروز پیرتر شد و من آماده جشن زمستون بودم .. شاید برای اولین بار بود که این شکلی دوسش میداشتم .. به هرحال زمستونی که من انتظارشو داشتم شاید "تیپ ایده آل وبری " بود .. که فقط یک شب و یک نصف روز اتفاق افتاد .. 

چرا من دلم میخاست سقف آسمون زمستونم اینقدر پایین و بِهِم نزدیک باشه ..؟ چرا نشد مث رویاهام پرده پنجره رو کناربزنم و بیرونُ تماشا کنم درحالی که دونه های متراکم برف آروم آروم شونه به شونه هم بی صدا پایین میان تو اون پس زمینه سفید و خاکستری که محدوده دیدم تنها چنددَه متر بیشتر نیست از شدتش..؟
شاید دارم تاوان "گله از زمستون" سالهای پیش ازینُ میدم که خودمُ "همیشه خسته از روزای برفی" میدونستم .. روزایی که شاید
به نقل از همون پست،حالا مث یه فیلم درحال اکران رو پرده سینما جلو چشممه و هیچ گاه بازنخواهدگشت!..
باری .. نشد که من دست کش و پوتین و شال و کل‍اهِ از قبل آماده شده واسه زمستون مورد انتظارمو بپوشم و تو یکی از بعدازظهرهای خیالی بعداز ناهار یک روز شاید تعطیل که شب تا صبحش برف نشسته و هنوزم به سنگینی داره از سقف کوتاه آسمونم توی اون پس زمینه سفیدوخاکستری که محدوده دیدم از شدتش چندده متر بیشتر نیست،می باره،از خونه بیرون بزنم وپابه پای پوتینم دلمو به دریای پرازسکوت برف تو باغای گردوی روستامون بزنم و دستامو باز کنم و چشامو ببندم و سرمو سمت آسمون بال‍ا بگیرم و خنکیِ گرم دونه های برف و روی دستا و صورتم حس کنم .. تو همین حال؛توسکوت سنگین باریدن برف آواز گنجشک وحشی و گاهی م قارقار چنتا کل‍اغ توی زمستون موردانتظارمن شنیده می شد و بعدش من که خودموصاحب ذوق میدونستم قطعا از باریدن برف درنماهای بسته یا دیوارکوتاه چینه ای یی که حریم یک باغُ مشخص کرده .. و خیس خورده شده و حدود بیست الی سی سانت برف روش نشسته و پشتش چنتا درختن که مث خودش غرق برف شدن عکس میگرفتم و نهایتا یه آدم برفی کوچیک میساختم وازشاخه های گردو براش دست میذاشتم و شال و کل‍اه و دستکشمُ براش میپوشیدم و با نوشتن تاریخ اون روز کنارش .. چنتا عکس میگرفتم و تهش توذهن راضی ازاون روزبرفی خودم خیال می کردم که : به آنجارفتم و بازگشتم!..

اما .. به نقل از کامنت خودم تو یه پست برفی .. زمستون فرصت سوزی کرد و هرروز روز بود و هرروزگرمش به سردی گذشت .. تمام

   + دورتــر از من ; ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٦
comment نظرات ()