هذیان های نیمه بیداری

این همه مُردی .. یکــ بار بمیر

کلاغ قارقار کرد
نشست بر درخت پیر

و غصه خورد و فکر کرد
به زاغ و قالب پنیر

همیشه دزد گفته اند
به این سیاه دلفریب

همیشه فحش داده اند
به این پرنده ی نجیب

اگر چه هست خوش صدا
اگر چه هست خوش خبر

همیشه سنگ می زنند
به این سیاه در به در

توجهی نمی کنند
به این پرنده ی شگرف

به قار قار او که هست
به رنگ روزهای برف

کلاغها چه غصه دار
کلاغها چه خسته اند

به روی پشت بام ها
چه خشمگین نشسته اند

هزار سال پر زدیم
ولی کجاست خانه مان ؟

در انتهای قصه ها
کجاست آشیانه مان ؟

نمی شود چنین حقیر
میان شهر و باغ ماند

به هیچ وجه بیش از این
نمی توان کلاغ ماند

میان شهر و روستا
خراب می شویم ما

همه به کوه می رویم
... عقاب می شویم ما



خیلی چیزا گفتید .. اون
فقط خندید و رفــــ

بال‍اخره یه جای این شعر،حتا یه مصرعش،به دل میشینه 

   + دورتــر از من ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٢
comment نظرات ()