هذیان های نیمه بیداری

گمشده دو حرفی .. شونزده اسفند

+من اتفاقی بودم که انگار تنها با چشمای تو رخ می داد

 

حال‍ا .. مهم مسیر طی شده س نه مقصدی که بهش رسیدیم!
هرچند که از سالها پیش اسفند ماه اوج همه چی بود و .. سیم آخر!..
تصویرزیر برای من تداعی کننده هنگامه ظهر یک روز اسفندی
(شاید ازسالهاپیشه) هستش .. روزای خوب اسفند .. درانتظار بهار!
پیشاپیش سال جدیدُ به همه دوستان تبریک می گم : )

 

ــــــــــــــــــــــــ

پ ن : پاییز هرروز پیرتر شد و من آماده جشن زمستون بودم .. شاید برای اولین بار بود که این شکلی دوسش میداشتم .. به هرحال زمستونی که من انتظارشو داشتم شاید "تیپ ایده آل وبری " بود .. که فقط یک شب و یک نصف روز اتفاق افتاد .. 

چرا من دلم میخاست سقف آسمون زمستونم اینقدر پایین و بِهِم نزدیک باشه ..؟ چرا نشد مث رویاهام پرده پنجره رو کناربزنم و بیرونُ تماشا کنم درحالی که دونه های متراکم برف آروم آروم شونه به شونه هم بی صدا پایین میان تو اون پس زمینه سفید و خاکستری که محدوده دیدم تنها چنددَه متر بیشتر نیست از شدتش..؟
شاید دارم تاوان "گله از زمستون" سالهای پیش ازینُ میدم که خودمُ "همیشه خسته از روزای برفی" میدونستم .. روزایی که شاید
به نقل از همون پست،حالا مث یه فیلم درحال اکران رو پرده سینما جلو چشممه و هیچ گاه بازنخواهدگشت!..
باری .. نشد که من دست کش و پوتین و شال و کل‍اهِ از قبل آماده شده واسه زمستون مورد انتظارمو بپوشم و تو یکی از بعدازظهرهای خیالی بعداز ناهار یک روز شاید تعطیل که شب تا صبحش برف نشسته و هنوزم به سنگینی داره از سقف کوتاه آسمونم توی اون پس زمینه سفیدوخاکستری که محدوده دیدم از شدتش چندده متر بیشتر نیست،می باره،از خونه بیرون بزنم وپابه پای پوتینم دلمو به دریای پرازسکوت برف تو باغای گردوی روستامون بزنم و دستامو باز کنم و چشامو ببندم و سرمو سمت آسمون بال‍ا بگیرم و خنکیِ گرم دونه های برف و روی دستا و صورتم حس کنم .. تو همین حال؛توسکوت سنگین باریدن برف آواز گنجشک وحشی و گاهی م قارقار چنتا کل‍اغ توی زمستون موردانتظارمن شنیده می شد و بعدش من که خودموصاحب ذوق میدونستم قطعا از باریدن برف درنماهای بسته یا دیوارکوتاه چینه ای یی که حریم یک باغُ مشخص کرده .. و خیس خورده شده و حدود بیست الی سی سانت برف روش نشسته و پشتش چنتا درختن که مث خودش غرق برف شدن عکس میگرفتم و نهایتا یه آدم برفی کوچیک میساختم وازشاخه های گردو براش دست میذاشتم و شال و کل‍اه و دستکشمُ براش میپوشیدم و با نوشتن تاریخ اون روز کنارش .. چنتا عکس میگرفتم و تهش توذهن راضی ازاون روزبرفی خودم خیال می کردم که : به آنجارفتم و بازگشتم!..

اما .. به نقل از کامنت خودم تو یه پست برفی .. زمستون فرصت سوزی کرد و هرروز روز بود و هرروزگرمش به سردی گذشت .. تمام

   + دورتــر از من ; ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٦
comment نظرات ()