هذیان های نیمه بیداری

نوستالوژَکـــ

درزندگی زخم هایی هست که مثل خوره درانزواروح راآهسته میخوردومیتراشد.این دردهارا نمیشود به کسی اظهارکرد،چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادروعجیب بشمارند؛و اگر کسی بگویدیابنویسد،مردم برسبیل عقایدجاری و عقایدخودشان سعی می کنندآنرابالبخندشکاک و تمسخرآمیزتلقی بکنند؛زیرا بشر هنوزچاره و دوایی .....

این طبیعیه که وقتی کسی حرفی میزنه ممکنه خیلیاازون حرفاخوششون نیادوبازطبیعیه که  برداشت های متفاوتی ازون حرفابشه
حتا خود آدم گاهی به حرفای گذشته ش که نگاه می کنه ازینکه واقعا خودش بوده که اون حرفارو زده یه جوری میشه اما ...
نمیدونم چرا حس کردم باید بگم .. یا جواب بدم که اگه من به گذشته برمیگردم گذشته ی من اون گذشته ای نیست که یه پسربچه ازسر هوس عاشق میشه و شکست!میخوره و هنوزم تو کف اون مثل‍اعشق و عاشقیه.حتااگه اینم باشه،این فقط جزئی از کل اون گذشته س که مث یه فیلم درحال اکران رو پرده سینماجلو چشمه.هه؛کسی چه میدونه چی میگی؟کسی چه میدونه چی میبینی؟
بذار ل‍ااقل واسه تسکین خودمم که شده یه کم نقش اون پرده سینمارو خودم بازی کنم تایه ذره،فقط یه ذره ازون گذشته رو که حال‍ا... ببینید

 

داره میگه به یادآر..
به یاد آر روزای بچگی رو .. رودخونه و بیشه پایین دست روستاکه جنگلی بودبراخودش بااون خرداد و تیرماه ها که حال‍ا بیابون شده ..
روزای دبستان،امتحانای ثلث سوم تو بهار که وقتی صُباواسه امتحان میومدیم مدرسه ازتوحیاط خونه چنتاگل سرخ میچیدیم میبردیم براخانم معلم و بعداز هر امتحان .. شادی واسه رسیدن تابستون
جام جهانی98وقتی تنها6سالم بود .. برزیل مراکش .. مصطفی حاجی .. روپشت بوم باتلوزیون سیاسفید با داداشام و پسرای همسایمون
به قول محسن نامجو : با اون گُل‍ای پائولو روسی حال کردم .. وقتی بچه بودیم نون خونگی بود .. هههه
همون موقع ها .. تابستوناصب تاظهربادوستامون کارت بازی .. بعدناهار تاساعت4و5دوچرخه سواری..بعدازون تا اذون مغرب گل کوچیک .. شرطی از رو نوشابه یا هندونه
داداشم که دانشجوبود؛قمیشی و ابی .. مدرسه ابتدایی روستامون؛همون درسای شیرین دبستان،اوجش کل‍اس چهارم و پنجم،خانم باقری خانم اسفندیاری .. فوتبال تو حیاط مدرسه زیربارون باکل‍اس چهارمی ها که ماهمیشه باهاشون دشمن بودیم چون خودمونوازونابال‍اتر میدونستیم .. توروزای بارونی عید و جمع خاله ها و دایی ها و بچه هاشون خونه ما .. چقدرحبیب گوش میدادیم اون موقع!..
آبگوشتای مامان بزرگم که محشر بود و .....
ایناشاید یک صدم دوران کودکی بود و دیگه ازون به بعدتال‍اروکه اصن..
البته شایدیک روز از اول تاآخر همه این سادگی هارو که به سختی روحمو خراش میده نبودن و گذشتنشون،نوشتم ..
شایدبایدبگی؛وقتی میبینی به این محکومی که تو هم مث خیلیای دیگه درگیر یه حس مسخره که اسمشُ عشق گذاشتی و حتا توش شکست خوردی هستی!
ولی نه .. گذشته ای که من توشم پرازهمین سادگی هاست،و بود .. که حال‍ادیگه نیست!..
شایدنیاز به گفتنشون نبود اما ... گفتم

   + دورتــر از من ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٤
comment نظرات ()