هذیان های نیمه بیداری

باز تــــو .. کــــه نبودی

 

فقط چند قدم مانده بود برسم به تو
اگـــر این خواب لعنتی
دیشب ادامـــه داشت

.............

پ ن : دیشب باز خوابتو دیدم
سر ایستگاه ... نمیدونم چرا میخاستم بیام اونجا ...
یه قناری دستم بود که گرمای آفتاب اذیتش میکرد .. هرچند که هوا ابری بود!
سوار اتوبوس خط واحد که شدم ، تو هم اون ته نشسته بودی..امـــا انگار هزار ساله با
من غریبه ای ..
پیاده شدی و رفتی .. با کسی که انگار .. کار از کار گذشته بود! .. دست همدیگه رو گرفته بودین
حتی وقتی از سایه درختا و دیوارها هم راه میرفتم باز نور آفتاب قناری رو اذیت میکرد
هر چند که هوا ابری بود و آذر مــاه !..
به پشت سرت که چشمای دور من بودن نگـــاه کردی و رفتی
 .. و خوابی که متــــلاشی شد

 

 

 

 

   + دورتــر از من ; ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱۸
comment نظرات ()