هذیان های نیمه بیداری

نوستالوژی 4

امشب تو مسجد سرنماز مغرب و عشا بود...همون جای همیشگی نشسته بودم

یهو یاد اون سالـا افتادم .. آخرای سال بود ، سال 89 و بهار 90

میدونی یاد چی..؟

یاد اون موقع هاش که همیشه غروب موقع نماز که میشد بهم زنگ میزدی .. پیام میدادی!

منم سرنماز بودم .. جواب نمیدادم .. تو هی زنگ میزدی .. هرروز کارت بود!

بعد دعوام میکردی که چرا جواب نمیدم ..

منم حرصم درمیومد بهت میگفتم روانی مگه نمیدونی سرنمازم ..

دعوامون میشد اولش .. آخرش شوخی و خنده بود!.. کلی میخندیدیم!

.....................................

پ ن : نمیدونم چی شد امشب یهو حال اون روزا بهم دس داد

گوشیمو درآوردم نگاش کردم .. خبری نبود ..



 

   + دورتــر از من ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢۱
comment نظرات ()