هذیان های نیمه بیداری

چقدر دیر شده ...

من که میدانستم

دیگر رفته ای

و سایه ات را هم حتی

برده ای

من که میدانستم

دیگر نخواهی آمد

حتی با باران

اما چه کنم

که بهار است و یادگارها

انگار

من هم باید بروم

با همین سال کهنه

که آخرای خط است

با همین بادی که آرام می وزد

راستی

چقدر دیر شده ...

 

............................................

پ ن : دل و دماغ هیچ چیز نیست .. حتی چیز جدیدی مثل سال!..

بارون میاد..
 

   + دورتــر از من ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٠
comment نظرات ()