هذیان های نیمه بیداری

چشم علی خیس است..

باید بگوید آخ ، خیلی درد دارد
این رکعتش را نیمه کاره می گذارد

یک بار دیگر ایستاد و .. آخ ، دیگر
نای نماز مستحبی را ندارد

یک بار دیگر بر زمین بیهوش افتاد
باید دوباره فضّه به هوشش بیارد

وقت اذان شد، او اذان را بغض می کرد
تا " اشهد ان محمد " را ببارد

زینب کنارش می نشیند، او به زینب
گویا حسینش را امانت می سپارد

این بار روحش درد می گیرد، چه سخت است -
حس کسی که پهلوی روحش بخارد

از او گذشت اما به این بیعت ستانان
باید بیاموزند که در ، میخ دارد

چشم علی خیس است ، زیرا دیر فهمید
زهرا نمازش را نشسته می گزارد

احسان پرسا 

اگه من خودمو میشناسم و ... نه فقط خودم!..
شرمنده ام بانــــــو .. 

   + دورتــر از من ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱۳
comment نظرات ()