نوستالوژی 4

امشب تو مسجد سرنماز مغرب و عشا بود...همون جای همیشگی نشسته بودم

یهو یاد اون سالـا افتادم .. آخرای سال بود ، سال 89 و بهار 90

میدونی یاد چی..؟

یاد اون موقع هاش که همیشه غروب موقع نماز که میشد بهم زنگ میزدی .. پیام میدادی!

منم سرنماز بودم .. جواب نمیدادم .. تو هی زنگ میزدی .. هرروز کارت بود!

بعد دعوام میکردی که چرا جواب نمیدم ..

منم حرصم درمیومد بهت میگفتم روانی مگه نمیدونی سرنمازم ..

دعوامون میشد اولش .. آخرش شوخی و خنده بود!.. کلی میخندیدیم!

.....................................

پ ن : نمیدونم چی شد امشب یهو حال اون روزا بهم دس داد

گوشیمو درآوردم نگاش کردم .. خبری نبود ..



 

/ 8 نظر / 13 بازدید
دلارام

بازم یه حس نزدیک... خدا جون کاش میشد همشون دوباره واقعی شن

اهورا...

چه بگویم؟؟؟؟ چه بگویم که تنها باسکوتم می توانم باتوهمدردی کنم.... ومن سکوت کردم... تحمل کن...[ناراحت]

اهورا...

سلام داداش ولنت مبارک همش دخترا ولن روبه هم تبریک میگن بذار یه بارم ماپسرا به هم تبریک بگیم[چشمک][چشمک]

نسیم...

اگراین خاطرات نباشدپس چه چیزی مانند سوهان روح ماراصیقل دهد

فاطیما

وقتی دهان به سخن باز کردی بوی رفتن را احساس کردم! ...ومن چه کوکانه فکر میکردم میتوان با ادامس نعنایی سرنوشت را تغییر داد!![خنثی][ناراحت]